تبلیغات
چَرتاق - قصه فرفره ما و عمو حسن....
 
نویسنده وبلاگ : .. .


ما فرفره نداشتیم بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند.

مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد.

ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ.

گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم.

مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد.

اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد.

گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.»

و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی....


برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطالب مراجعه کنید/

(بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته.

فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه.

درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا.

که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.

رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را.

عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری

عمو محمدنمی توانست. همه‌مان می‌دانستیم.

بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید

عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟

گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم

گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟»

گفتیم: «چرا

گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد.

صدای بگومگویشان ده را برداشت.

این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب

و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد.

کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین.

که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد.

مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت.

کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند.

مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند.

عمو حسن جمعمان کرد و گفت:

«این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما

از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند.

وقتی که برگشت، خوشحال بود.

گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد.

آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند

بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند

عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست»

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند.

عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد.

دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره.

مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم.

کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان

بابابزرگ لبخند زد. عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت.

یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت.

ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم.

بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.....

منبع

 




تاریخ انتشار : پنجشنبه 8 خرداد 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What is the tendon at the back of your ankle? دوشنبه 16 مرداد 1396 03:18 ق.ظ
Your mode of telling the whole thing in this article is truly fastidious,
every one be capable of effortlessly be aware of it, Thanks a lot.
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:07 ب.ظ
Wow that was odd. I just wrote an extremely long comment
but after I clicked submit my comment didn't show up. Grrrr...
well I'm not writing all that over again. Anyhow, just wanted to say excellent blog!
manicure شنبه 12 فروردین 1396 04:54 ق.ظ
Great weblog here! Also your site quite a bit up fast!
What web host are you using? Can I get your affiliate hyperlink in your host?
I want my web site loaded up as fast as yours lol
سه شنبه 13 خرداد 1393 07:39 ب.ظ
چرتاق خیله میومت سیکتر ده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
   
پنجره وبلاگ چرتاق همیشه به روی شما چهارتاق بازه